
تق تق تق تق تق تق تق تق صداي در بود
دختر بچه ي هفت ساله با اضطراب در ميزد مادر سريع خودشو به در رسوند
وقتي در رو باز کرد ، دختر روديد که داره زار زار گريه ميکنه
با اينکه خودشم گريه کرده بود وناراحت بود اما با خودش گفت:" اين بچه کوچولو ديگه چرا اينقدر بي تابي ميکنه!؟"
وقتي وارد خونه شدند و دختر کمي آرومتر شد، مادر پرسيد:" چرا اينقدر ناراحتي و گريه ميکني ؟ کسي اذيتت کرده؟"
دختر گفت:" الان صدام و آمريکا ميان ايرانمون رو ميگيرن! ديگه بدبخت شديم! حالا چيکار کنيم؟ آخه امام هم رفت پيش خدا! حالا کي با دشمنا ميجنگه ! "
مادر لبخندي زد و گفت:" اگر امام نيست راهش هست و مردم راهش رو ادامه ميدن ،با دشمنا ميجنگن، اگر امام نيست جانشينش هست "