درست سال 1956 ميلادي بود ومن کلاس ششم ابتدايي .
انگليس و فرانسه براي کمک به اسرائيل، به مصر حمله کرده بودند. يک روز تحت تاثير تبليغات کشورهاي عربي ،روي تخته سياه نوشتم:" خليج عقبه از ان ملت عرب است."
وقتي زنگ کلاس را زدند وهمه ي بچه ها سر جايشان نشستند ،اتفاقي مدير مدرسه وارد کلاسمان شد. باعصبانيت پرسيد:" اين را کي نوشته؟" وبا انگشت جمله ي روي تخته را نشان داد.
صدا از کسي در نمي امد ، همه ساکت بودند، تا اينکه يکي از بچه ها بلند شد وگفت:" آقا اجازه ؟! فلاني." آقاي مدير هم کلي سر وصدا کرد که " چرا وارد معقولات شده اي ؟" اگر چه وساطت يکي از معلم ها باعث شد که اخراج نشوم، ولي اين اتفاق باعث شد که بفهمم اصولا هر کس وارد معقولات مي شود، پاي لرزش هم بايد بنشيند.
سال 44 از دبيرستان هدف تهران ديپلم گرفتم و وارد دانشکده ي معماري تهران شدم.دروس معماري اقناعم نمي کرد. مدتي با موسيقي وچتدوقتي هم با نقاشي مشغول بودم_حتي برخي از نقاشي هاي معروف را هم کپي کردم _ دنبال چيزي مي گشتم اما پيدايش نمي کردم .
ادبيات و
فلسفه، داستايوفسکي ونيچه، اما هرچه بيشتر مي گشتم ،کمتر مي يافتم.