جعبه ي شيريني را جلو بردم وتعارف کردم .يکي برداشت و گفت :مي توانم يکي ديگر هم بردارم؟
گفتم :البته اين حرفها چيه سيد؟!
وسيد يک شيريني ديگر هم برداشت،اما هيچ کدام را نخورد. کار هميشه اش بود.هر جا که غذاي خوشمزه يا شيريني يا شکلاتي تعارفش مي کردند،بر مي داشت ،اما نمي خورد. مي گفت:"مي برم تا با خانم وبچه ها با هم بخوريم." به ما توصيه مي کرد که اين خيلي مؤثر است که ادم شيرني هاي زندگي اش را با خوانواده اش تقسيم کند.
همسرشهيد :"وارد خانه که مي شد ،آنقدر شوق داشت که گويي مدتهاست مارا نديده، مهربان بود، مهربان.
زياد اهل حرف زدن نبود ، بيشتر به تمام حرفهاي ما ،دل مي داد. اگر از رفتاري يا چيزي ناراحت مي شد،هميشه سعي ميکرد به جاي برخورد ويا حتي تذکر،شرايط را به گونه اي فراهم کند،تا تغييرات مورد نظرش خود به خود اتفاق بيفتد. وجالبتر اينکه با وجود مشغله هاي گوناگون وسنگيني که داشت،هيچ وقت خريد خانه را فراموش نمي کرد
.