لحظات اول کاملا به هوش بود. يکي گفت:" حاجي چيزي نيست" سيد گفت:"مگر من مي ترسم که شما مي خواهيد مرا دل داري بدهيد."
وقتي روي برانکارد گذاشتيمش، گفت مرا به عقب نبريد. بگذاريد همين جا شهيد شوم.ذکر مي گفت. تا حدود 45 دقيقه به هوش بود تا اواخر ميدان مين وديگر از هوش رفت.